سلام دوست عزیز خوش آمدید

دلم تنهاست...
دلم تنهاست...

دلم به قدری گرفته که نمیدونم چطوری آروم کنم

حالم به قدری گرفته که نمیدونم کجا بازسازی کنم

قلبم چنان شکسته که نمیتونم ترمیمش کنم

بغضم گلویم گرفته که نمیزاره داد بکشم

چشمام چرکی شده که نمیتونم گریه کنم



:: موضوعات مرتبط: شخصی
نويسنده : یه دوست


وقتي ...
 وقتي يك دختر حرفي نميزند ميليونها فكر در سرش مي گذرد!!! وقتي يك دختر بحث نميكند عميقا مشغول فكر كردن است!!! وقتي يك دختر با چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكند يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود!!! وقتي يك دختر بعد از چند لحظه، در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد!!! ...

نوشته توسط بهترین دوست



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، جمله های زیبا، نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


خواص بی نظیر چغندر

خواص بی نظیر چغندر



:: موضوعات مرتبط: پزشکی 2، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


میگوی نیمه‌شفاف اقیانوس آرام

میگوی نیمه‌شفاف اقیانوس آرام

برایان اسکری، عکاس صاحب‌نام نشنال‌جئوگرافیک در تصویری جالب از دیواره مرجانی کینگمن در شمال اقیانوس آرام، میگویی نیمه‌شفاف را روی یک شقایق دریایی ثبت کرده است.

مجموعه تصاویر برایان اسکری در کتابی با عنوان «روح اقیانوس» (Ocean Soul) منتشر شده است.

 میگو



:: موضوعات مرتبط: دریا و بخشهای عمیق آن
نويسنده : یه دوست


پیامک های آدم و حوایی
پیامک های آدم و حوایی


:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/ اصل موضوع

 اصل موضوع

خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.

او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند .

صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .

روز بعد باز آن خانم برگشت  طوطی هنوز صحبت نمی کرد .

صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت .

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .

صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است . به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .

وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت : طوطی مرد !!!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟!!

آن خانم پاسخ داد : چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟!!

سخن روز : هیچگاه علم را با خرد اشتباه نگیرید. علم به شما کمک می‌کند زندگی را بگذرانید، خرد کمکتان می‌کند زندگیتان را بسازید. ساندرا کری (Sandra Carey)



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


جنگلهای آمازون

جنگلهای آمازون

آمازون، نام جنگل بسیار بزرگی در شمال آمریکای جنوبی است. این منطقه جنگلی که رودخانه آمازون نیز از میان آن می‌گذرد بخش‌هایی از کشورهای برزیل, اکوادور, گویان, کلمبیا, ونزوئلا, بولیوی, پرو و سورینام را در برمی‌گیرد. بیشتر بخش جنگل های آمازون در خاک برزیل با 60% و پرو با 13% مساحت کلی جای دارد. جنگل آمازون نامزد قرار گرفتن در فهرست عجایب هفتگانه جدید بود. جنگل‌های بارانی آمازون در تمام فصول سال دارای هوایی گرم با رطوبتی بسیار زیاد می‌باشند. متوسط درجه حرارت، در مرکز آمازون، در حدود ۳۰ درجه سانتیگراد (۸۶ درجه فارنهایت) غربی‌ترین بخش این منطقه، در حدود ۲۵ درجه سانتیگراد (۷۶ درجه فارنهایت) می‌باشد. تقریباَ هر روزه باران سنگینی در سرتاسر آمازون می‌بارد.
جنگل آمازون
بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب


:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


نقاشی های شگفت انگیز روی پر قو

نقاشی های شگفت انگیز روی پر قو

نقاشی های شگفت انگیز روی پر قو

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


بازی با ریاضی

با استفاده از چهار عددِ 3 ، 3 ، 8 و 8 همانطور که در تصویر نشان داده شده است

و با استفاده از عملیات ریاضی محاسباتی معمول:
(بعلاوه ، منفی ، تقسیم و ضرب)

این پازل ریاضی را به جوابِ دقیق 24 برسانید. شما می توانید از براکت نیز استفاده کنید.

ولی از ترفندهای قدرت ، ریشه ی مکعب و یا قرار دادن 3 و 8 در کنار هم (یعنی 38)

نمی توانید استفاده کنید. موفق باشید!


http://belissima.blogfa.com//Archive/24308.aspx

 جواب در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، مجله خانواده، دانشگاه ها
نويسنده : یه دوست


نقاشی های بسیار زیبای مینیاتوری

نقاشی های بسیار زیبای مینیاتوری

عکسهایی از نقاشی های مینیاتوری

بقیه نقاشی ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


تاجر 4 زنه

تاجر 4 زنه

روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه خوشحال مي‌كرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي‌داد.‌‌زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي‌كرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي او تنهايش بگذارد.واقعيت اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه مي‌برد و او نيز به تاجر كمك مي‌كرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.اما زن اول مرد، زني بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با او بود حس مي‌كرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.روزي مرد احساس مريضي كرد و قبل از آنكه دير شود فهميد كه به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بميرم ديگر هيچ كسي را نخواهم داشت و تنها و بيچاره خواهم شد! بنابراين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهايي‌اش فكري بكند.اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:من تورا بيشتر از همه دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي‌شوي تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : هرگز و مرد را رها كرد.ناچار با قلبي كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟زن گفت: البته كه نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است. تازه من بعد از تو مي‌خواهم دوباره ازدواج كنم قلب مرد يخ كرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:تو هميشه به من كمك كرده اي . اين بار هم به كمكت نياز شديدي دارم شايد تو از هميشه بيشتر مي‌تواني در مرگ همراه من باشي؟ زن گفت : اين بار با دفعات ديگر فرق دارد . من نهايتا مي‌توانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ،...متاسفم! گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.در همين حين صدايي او را به خود آورد:من با تو مي‌مانم ، هرجا كه بروي، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذيه، بيمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايي كه مي‌توانستم به تو توجه مي‌كردم و مراقبت بودم ...
در حقيقت همه ما چهار زن داريم!

الف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك مي‌كند.

ب: زن سوم دارايي‌هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتي بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مي‌كنيم.او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزي كه قراراست همراه ما باشد، اما ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


دکوراسیون داخلی برای محل کار و منزل

دکوراسیون داخلی برای محل کار و منزل

بقیه دکور ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: دکور
نويسنده : یه دوست


دخترک عاشق

معنای واقعی خوشبختی 

دخترک عاشق
 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، عاشقانه
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/ما امروز به هم نیاز داریم نه فردا

ما امروز به هم نیاز داریم نه فردا

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :

دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن .
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن .
به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن.

ما امروز به هم نیاز دارم نه فردا


گروه اینترنتی قلب من


به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگ عزیزانمان بر تابوت آنها می گذاریم شاخه ای از آن را همين امروز به آنها هديه کنیم.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


10 مکان شگفت انگیز ساخته دست بشر !

10 مکان شگفت انگیز ساخته دست بشر !

تخت جمشید

دیوار چین

اهرام مصر

تاج محل

ماچو پیچو

انگکور وات

شهر ممنوعه

معابد باگان پاگودا

معبد کارناک

تئوتیهواکان



:: موضوعات مرتبط: جاذبه های دیدنی و زیبای ایران و جهان، اثر تاریخی از نقاط ایران و جهان، موضوعات جالب، مجله خانواده، علمی و دانستنی ها
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/کسی سوالی نداره؟!
کسی سوالی نداره؟!

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


زیبایی های بکر طبیعت در ویتنام

زیبایی های بکر طبیعت در ویتنام


زیبایی های ویتنام خصوصا خلیج هالونگ که یکی از زیباترین مناظر طبیعت در ویتنام است قابل توصیف نیست؛ سازه هایی از سنگ آهک، ارک های صخره ای، آب های شفاف، تالاب های خارج از دسترس، پرتگاه هایی با شیب تند، خلیج های کوچک آرامش بخش، غارهای وهم آور و هزاران جزیره کوچک زیبا که مجموعه ای از شگفتی ها را در خود جای داده اند.

خلیج Halong به معنای اژدهای نزول‌کرده خلیج کوچکی واقع در استان کوانگ نن در شمال شرقی ویتنام است که از نظر اجرایی به شهر هالونگ، شهرک کام فا و بخشی از ناحیه وان دون تعلق دارد. این خلیج در فهرست میراث جهانی یونسکو جای داشته و یکی از مقاصد محبوب گردشگران است. بطوریکه در سال ۱۹۹۴ منطقهٔ مرکزی خلیج هالونگ از سوی یونسکو در فهرست میراث جهانی قرار گرفت و در سال ۲۰۰۹، بنیاد عجایب هفت‌گانهٔ جدید این خلیج را در فهرست نامزدهایش به‌ عنوان یکی از عجایب هفتگانه طبیعت دنیا وارد نمود.

از ویژگی‌های خلیج هالونگ وجود هزاران جزیره و کارستِ سنگ آهکی در شکل‌ها و اندازه‌های گوناگون است. این جزیره همچنین مرکز منطقهٔ بزرگتری است که خلیج بای تو لونگ در شمال شرقی و جزیره‌های کات با در جنوب غربی را در برگرفته و همگی این مناطق از نظر زمین‌شناسی، جغرافیایی، ژئومورفولوژی، آب و هوا و خصوصیات فرهنگی شرایط یکسانی دارند. بنا بر پژوهش‌های تاریخی انجام‌گرفته، انسانِ پیش از تاریخ در حدود ده‌ها هزار سال پیش در این منطقه می‌زیسته است. خلیج هالونگ همچنین شاهد رویدادهای مهمی در تاریخ ویتنام بوده و مصنوعات بسیاری در بای تو موت، غار دائو گو و بای چای کشف شده ‌است.

خلیج هالونگ مساحتی در حدود 1.553 کیلومتر مربع شامل 1.960 جزیرهٔ کوچک و عمدتاً سنگ آهکی را در بر می‌گیرد. مرکز این خلیج منطقه‌ای به مساحت ۳۳۴ کیلومتر مربع است که با دارا بودن ۷۷۵ جزیرهٔ کوچک از تراکم بالایی برخوردار است. سنگ آهکی که در این خلیج وجود دارد در طول ۵۰۰ میلیون سال و تحت شرایط و محیط‌های گوناگون شکل گرفته است. همچنین تکامل کارست‌های خلیج هالونگ در طی ۲۰ میلیون سال و تحت تأثیر آب و هوای مرطوب گرمسیری روی داده است. تنوع جغرافیایی محیط منطقه، تنوعی زیستی را به‌وجود آورده است که اکوسیستم‌های همیشه‌سبز گرمسیری، اقیانوسی و ساحلی را در بر می‌گیرد. خلیج هالونگ همچنین موطن ۱۴ گونهٔ گیاهی بومی و ۵۰ گونهٔ جانوری بومی است.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/هیچ کس کامل نیست

هیچ کس کامل نیست

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

 سخن روز : تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد! ضرب‌المثل ولزی


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


نقاشی های زیبای هنری از Jim Mitchel

نقاشی های زیبای هنری از Jim Mitchel

بسیار زیبا



:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/شهر ممنوعه
 شهر ممنوعه

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود...

و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند...

و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند...!

سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند...

جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:

آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست !!!

مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند...!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


مجموعه اس ام اس های تبریک عید غدیر 90

ضمن تبریک به مناسبت فرا رسیدن عید غدیر ، در این پست مجموعه اس ام اس های تبریک عید غدیر 90 را برای شما دوستان عزیز قرار داده ایم که می توانید آنها را در ادامه مطلب مشاهده نمایید


http://dl.p30island.com/Masoud/1390/aban/pic/03/ghadir-90.jpg


:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/بندگی ابلیس!!!

بندگی ابلیس!!!

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند...

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت : اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت : عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت...!

سخن روز : بازی زندگی بازی با بومرنگ است. افکار، اعمال و گفته‌های ما خیلی زود با دقت بسیار زیاد به خودمان برمی‌گردد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


متن هاي كوتاه رمانتيك !!
متن هاي كوتاه رمانتيك !!


:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


پـ نـ پـ

گروه اينترنتي مرداب | www.mordab.in



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/شوهر
داستان  شوهر

شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد،برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


احتمال وجود آب و حيات در عمق مريخ
احتمال وجود آب و حيات در عمق مريخ

تیمی از سیاره شناسان بین المللی با انجام بررسی هایی نشان دادند که زیر سطح مریخ گرم و مرطوب است و بنابراین در اعماق سیاره سرخ می تواند دارای آب و اشکالی از حیات باشد.

دانشمندان بین المللی به سرپرستی تیم موسسه تکنولوژی کالیفرنیا و Jet Propulsion Laboratory با بررسی تصاویری که دستگاه طیف نگار Crism کاوشگر مدارگرد Mars Reconnaissance ناسا و طیف نگار "امگا" کاوشگر "مارس اکسپرس" اسا از ویژگیهای ژئولوژیکی مریخ تهیه کرده اند نشان دادند که اعماق سیاره سرخ گرم و مرطوب و سطح آن سرد و خشک است.

این سیاره شناسان به منظور دستیابی به این نتایج بر روی بیش از 350 رسوبات خاک رس بررسی کردند.

به گفته این دانشمندان نظریه ای وجود دارد که بیان می دارد از آنجا که خاک مریخ غنی از خاک رس است بنابراین برای تشکیل چنین خاکی نیاز به آب مایع است. به همین دلیل آب باید در منطقه ای به دور از سطح باشد تا از انجماد و بخار دور بماند.

این محققان در این تحقیقات توانستند ویژگیهای سنگهایی که از آنها این خاک رس تشکیل شده و شرایط محیطی (رطوبت و دما) که در آن این خاک به وجود آمده است را کشف کنند.

براساس گزارش وایرد نیوز، این بررسی ها نشان داد که رایج ترین خاک رس سطح سیاره سرخ محتوی آهن و منیزیم است که این ترکیبات بیشتر در عمق مریخ و در لایه های زیرین سطح دیده می شوند. 
درحالی که رسوبات محتوی آلومینیوم که از آبهای سطحی به وجود آمده اند بسیار کمیاب هستند.

همچنین در میان رسوبات خاک رس غنی از آهن و منیزیم ماده ای به نام پرهنیت نیز شناسایی شد. این ماده در زیر زمین و در دمای 200 درجه سانتیگراد تشکیل می شود.

به همین دلیل دانشمندان نتیجه گرفتند خاک رسی که در حال حاضر در سطح مریخ وجود دارد در اعماق سیاره سرخ و در محیطی مرطوب و غنی از آب به وجود آمده است. به همین دلیل این احتمال وجود دارد که اشکال ابتدایی حیات در زیر سطح سیاره سرخ وجود داشته باشد.



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، علمی و دانستنی ها
نويسنده : یه دوست


خشم طبیعت

خشم طبیعت 

   عکس   عکس های خشم طبیعت عکس   عکس های خشم طبیعت عکس   عکس های خشم طبیعت 
برای دیدن عکس ها ادامه ی مطلب کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/دو گرگ

 داستان ۲ گرگ

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند.

یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس...

یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.

ـ بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن؟!

ـ بریم به اون آغل بزرگه که دامنه کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم...

ـ معلوم میشه مخت عیب کرده. کی آغل رو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن که جدمون پیش چشممون بیاد !!!

ـ تو اصلاً ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه...!

ـ یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده اش شد گوشش !

ـ بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چکار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟!!

ـ بابای من خر نبود از همه داناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد، می رفتم باش زندگی می کردم. بده یه همچین حامی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بیخ تا بیخ بِبرن، بِبرندش تو ده کله گرگی بگیرن...!

ـ من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم...

ـ "اه" مث اینکه راس راسکی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟!

ـ آره، ‌نمی خواستم به نامردی بمیرم. می خواستم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم...

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ داری چکار می کنی؟ منو چرا گاز می گیری؟!!

ـ واقعاً که عجب بی چشم و رویی هستی. پس دوستی برای کی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟!!

ـ چه فداکاری ای؟!

ـ تو که داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم !!!

ـ منو بخوری؟!!

ـ آره مگه تو چته؟!

ـ آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم...

ـ برای همینه که میگم باید فداکاری کنی دیگه !!!

ـ آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگ رو می خوره؟!!

ـ چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن !

ـ آخه گوشت من بو میده !

ـ خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو میده؟!!

ـ حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟!!

ـ معلومه چرا نخورم؟

ـ پس یه خواهشی ازت دارم...

ـ چه خواهشی؟!

ـ بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن...

ـ واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار هیچی! من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه !!!

گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

  نتیجه :

1. گرگها (بخوانید گرگ صفتها !) همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند...

2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق خیلی سخت است...

3. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم !



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


کلیسای ساخته شده از استخوان

 کلیسای ساخته شده از استخوان

http://belissima.blogfa.com/Archive/24165.aspx

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، علمی و دانستنی ها
نويسنده : یه دوست


تصاويري از يك محل در دو فصل

تصاويري از يك محل در دو فصل

http://belissima.blogfa.com/Archive/24185.aspx

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


کسانیکه ....

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم ، آنها مرا قویتر میکنند
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند

http://mahan07.persiangig.com/Marshal/Navar01.gif



:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


سامانه خدمات آموزشی
نويسنده : یه دوست


داستانی جالب درباره سرخ پوست ها
داستانی جالب درباره سرخ پوست ها

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که …

 بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»

پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رییس: «از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


داستان دو خط موازی داستان عاشقانه و بی نظیر

داستان دو خط موازی داستان عاشقانه و بی نظیر

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :…

 ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .

و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند …

از صحراهای سوزان …

از کوهای بلند …

از دره های عمیق …

از دریاها …

از شهرهای شلوغ …

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید.

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .

نه در دنیای واقعیات .

آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه توهم

داستان کوتاه توهم

این داستان رو شخصی تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:آن شخص تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


افسانه ای از عشق و جنون

افسانه ای از عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

 همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

 لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

  خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
 
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
 
هوس به مرکز زمین رفت؛
 
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
 
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
 
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
 
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
 
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
 
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
 
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
 
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
  و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


پـَـَـ نــه پـَـَـــ

پـَـَـ نــه پـَـَـــ



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


داستان ماهیگیری…

داستان ماهیگیری…

 A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


تست شخصیت با میوه مورد علاقه شما

تست شخصیت با میوه مورد علاقه شما

بسیار زیبا

 



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


شخصيت شناسی شما و همسرتان

شخصيت شناسی شما و همسرتان



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، روانشناسی
نويسنده : یه دوست


چرا زنبورها پس از نیش زدن می‌میرند؟

چرا زنبورها پس از نیش زدن می‌میرند؟

 چرا زنبورها پس از نیش زدن می‌میرند؟



:: موضوعات مرتبط: علمی و دانستنی ها
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/شهر دزدها

شهر دزدها

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

 اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


داستان های کوتاه/سه تا خرت پیدا شد!!!
سه تا خرت پیدا شد!!!

گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد.

هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه تا از الاغ ها را نیافت. با نگرانی به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت ولی از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.


نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.

مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟»

خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: من

امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟»

خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت: من

امام جماعت بار سوم گفت: «آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟»

خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت: من

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


دخترم! شریعتی منم،به من فحش بده!
دخترم! شریعتی منم،به من فحش بده!
محمد لامعی: درون خودرویی نشستم. مرد میانسالی در کنارم نشست؛ کتابی که تصویر دکتر شریعتی بر روی جلد آن نقش بسته بود، توجه مرد میانسال را به خود جلب نمود. قطره های اشکش را دیدم که به نرمی روی گونه اش می لغزید. پرسیدم با دکتر شریعتی چگونه آشنا شدید؟ گفت: در حسینیه ی ارشاد شنونده ی سخنانش بودم. در اوایل مهر ماه سال 1352 دستگیر شدم. مرا به زندان کمیته ی مشترک شهربانی و ساواک بردند. زندان کمیته ی مشترک، ساختمان کوچکی بود که از آن برای بازجویی های اولیه استفاده می کردند. این ساختمان از چندین سلول انفرادی تنگ و تاریک تشکیل شده بود و صدای بازجوها و آزار و شکنجه به آسانی شنیده می شد.
از جمله ی زندانیان، دختر دانشجویی بود که در سلول روبرویی بازجویی می شد و لابه لای آن بازجویی، کلمات و جملاتی درباره ی کتاب های دکتر شریعتی می شنیدم، نزدیک غروب، باز و بسته شدن در سلول خبر از ورود زندانی جدیدی داد. از گفت گوی ماموران ساواک فهمیدم همسایه ی تازه وارد کسی نیست جز دکتر شریعتی! هیجان زده به انتهای سلول رفتم و به علامت رمز به دیوار سلول دکتر کوبیدم. شکنجه گر ساواک به دختر دانشجو تشر می زد:((دکتر شریعتی تو را به این روز انداخته، اگر از شریعتی اعلام بیزاری کنی، آزادت می کنم، باید به شریعتی فحش بدی.)) دختر دانشجو که از حضور دکتر در زندان بی خبر بود، محجوبانه می گفت:((من فحش بلد نیستم.))
از کنار میله های سلول نگاه کردم، دکتر با یک دست میله های سلول را می فشرد و با دست دیگرش به میله ها می کوفت و ملتهبانه خطاب به دختر فریاد می کشید:(( دخترم، دخترم، شریعتی منم! به من فحش بده))! دختر که تازه به حضور دکتر پی برده بود، صدایش را از حد معمول بلندتر کرد و گفت:(( دکتر! قربان قلمت، قربان هدفت))! اما آتش سیگار شکنجه گر بیش از این امان نداد و در صورت دختر فرونشست. شکنجه های مداوم و ناله های پی در پی دختر دانشجو، فضای روانی زندان را دگرگون کرده و همه را بی تاب کرده بود! حتی صدای نفس نفس زدن دکتر و آه کشیدنش را می شنیدم. صدای ناله های دختر معصوم، پس از نیمه شب رو به خاموشی نهاد، اما این رنج و شکنجه تا سپیده دم (برای دکتر) ادامه داشت.
صبح در سلولم را باز کردند و دست هایم را از پشت به هم بستند. آنگاه مرا به محوطه ی زندان آورده و در کنار در زندان نشاندند. یک لحظه چشمم به چهره ی دکتر افتاد، او را نیز از سلولش بیرون می آوردند. آنچه را که می دیدم، باورم نمی شد. چشمهایم را به زانویم مالیدم و دوباره با شگفتی به چهره ی دکتر نگاه کردم:((موهای دکتر سپید شده بود))!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


ماجرای زندگی و خواستگاری استاد ...!

 ماجرای زندگی و خواستگاری استاد ...!

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد!!!
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب
«هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم
توجه نمي كردم!

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و
همه ازم حساب مي‌بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.
هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من
مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را
نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي
اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي
دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش
را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر
كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي
از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشده‌اش را پيدا
كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس
دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي
كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از
بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست
كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و
الان هم استاد شمام!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


نکته جالب در عمل ضرب!
نکته جالب در عمل ضرب!

هرعدد دورقمی را در ١٠١ ضرب کنیم اتفاق جالبی خواهد افتاد ؛ یعنی همان عدد در حاصل ضرب دوبار تکرار خواهد شد
مثال:

٢٤٢٤=١٠١*٢٤

٩٨٩٨=١٠١*٩٨

١٢١٢=١٠١*١٢



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب
نويسنده : یه دوست


نوای دل
نوای دل
 
ترک کردن آدمها هم آدابی دارد
اگر آداب ماندن نمی دانید
لااقل
درست ترکشان کنید
تا تَرَک برندارند……!


:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


عاشقانه های غزل

عاشقانه های غزل




امیر خسرو دهلوی/ قرن7و8


ابر می بارد ومن می شوم از یار جدا /چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا


ابر وباران ومن ویار ستاده به وداع /من جدا گریه کنان ابر جدا،یار جدا

سبزه نوخیز وهوا خرم وبستان سرسبز /بابل روی سیه مانده زگلزار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد،ای مردم چشم /مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این /مانده چون دیده ازآن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو زخسرو رفتی /گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا





صائب تبریزی /قرن11

می رسد هر دم به من از چرخ،آزاری جدا /می خلد در دیده ی من هر سرخاری جدا

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده ام / وام خود خواهد زمن هر دم طلبکاری جدا

تاشدم بی عشق،می لرزم به جان خویشتن/ هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا

چوم گنه کاری که هر ساعت ازاو عضوی برند/چرخ سنگین دل کند هر دم زمن یاری جدا

تکیه بر پیوند جسم وجان مکن صائب که چرخ/ این چنین پیوندها کردست بسیاری جدا





سهی/ معاصر

نمی پرسد کسی حال دل غم پرور ما را/ مگر حسرت زخاک تیره بردارد سرما را

پشیمانم که دل دادم به محبوب دل آزاری/ که از طفلی نمی داند بهای گوهر ما را

نمی ترسم که چون پروانه می سوزم ولی ترسم/که ازکویش برد باد صبا خاکستر مارا

نکردند آشنایان پاک از رخسار ما اشکی/ هزاران منت است از آستین چشم تر ما را

در این گلشن که هر مرغی پرد بر شاخسار گل/ چرا بستند این سنگین دلان بال وپر ما را

به شبهای سیاه هجر یا رب مبتلا گردد / سهی هر کس جدا کرد از بر ما دلبر مارا




:: موضوعات مرتبط: شعر
نويسنده : یه دوست


داستان مرد میلیونری که چشم درد داشت

داستان مرد میلیونری که چشم درد داشت

 در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


تقدیم به پدران و پسران
تقدیم به پدران و پسران
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...
پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی!


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


سانحه ی عشق
چقدر قشنگ و زیبا/سانحه ی عشق
 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ارنستو چه گوارا



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


کشف جالب اسکلت عاشق و معشوقی که 15 قرن دست در دست هم داشتند!
کشف جالب اسکلت عاشق و معشوقی که 15 قرن دست در دست هم داشتند!
 
 
باستان شناسان ایتالیایی موفق به کشف اسکلت زوجی شدند که حدود یک هزار و 500 سال پیش دفن شده‌اند اما هنوز هم دست‌های یکدیگر را در دست می‌فشارند. بقایای باقیمانده از اسکلت یک زوج از دوران روم باستان نشان می‌دهد این زن و مرد یک هزار و 500 سال دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند.

باستان شناسان ایتالیایی معتقدند این زوج به طور همزمان بین قرن 5 و 6 پس از میلاد در شمال مرکزی ایتالیا به خاک سپرده شده‌اند. یک حلقه برنزی در انگشتان زن دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که این زن در حال نگاه کردن به مرد است.

باستان شناسان معتقدند این دو هنگام دفن شدن به صورت یکدیگر خیره شده بودند. وضعیت ستون مهره مرد نشان می‌دهد سر وی پس از مرگ به سمت دیگری چرخیده است. این 2 اسکلت توسط باستان شناسان دانشگاه بولونیا در ایتالیا مورد مطالعه و بررسی قرار می‎گیرد تا سن، نسبت و همچنین علت مرگ آن‎ها مشخص شود.



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


عکس های خوشگل از دختر بچه های خوشگل
عکس های خوشگل از دختر بچه های خوشگل
 
بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب


:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان آموزنده (دعای کوروش)

داستان آموزنده (دعای کوروش)

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :
خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…!
پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!
فرمودند : چه باید می گفتم؟
یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم…
دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !
پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم…
عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !
پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم…
وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند…
تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!
کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :
من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر
گردم واقدام نمایم؟!
پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است…
===========================================
اگرچشم دل بینانباشد،شنوایی گوش سودی ندهد.(حضرت علی ع)
پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه....



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


چند دل نوشته از پروفسور حسابی...پدر فیزیک ایران...

چند دل نوشته از پروفسور حسابی...پدر فیزیک ایران...





بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری.

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.


دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید

و دوست داشتن در امتداد زمان

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟

شنبه: به دنیا می آید.

یكشنبه: راه می رود.

دوشنبه: عاشق می شود.

سه شنبه: شكست می خورد.

چهارشنبه: ازدواج می كند.

پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.

جمعه: می میرد.

فرصتهای زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است...


:: موضوعات مرتبط: جملات بسیار زیبا و خواندنی...
نويسنده : یه دوست


دکوراسیون اتاق خواب های رویایی
دکوراسیون اتاق خواب های رویایی


:: موضوعات مرتبط: دکور
نويسنده : یه دوست


آیا می دانستید که...

آیا می دانستید که...



:: موضوعات مرتبط: آیا میدانید
نويسنده : یه دوست


به دنبال خدا نگرد....

به دنبال خدا نگرد....

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟



:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


اس ام اس جدید دلتنگی !!

 اس ام اس جدید دلتنگی !!




:: موضوعات مرتبط: اس ام اس، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


اس ام اس عاشقانه عارفانه

اس ام اس عاشقانه عارفانه



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


اگر ...
"اگر فقیر به دنیا بیایی اشتباه تو نیست
 
اگر فقیر بمیری اشتباه توست."


:: موضوعات مرتبط: جملات بسیار زیبا و خواندنی...
نويسنده : یه دوست


داستان اختراع نخستین گوشی همراه
داستان اختراع نخستین گوشی همراه



:: موضوعات مرتبط: هنري و فرهنگي، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی

 
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


جستجو برای یافتن اولین نشانه های حیات
جستجو برای یافتن اولین نشانه های حیات



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


عکس های ۳ بعدی

عکس های ۳ بعدی

http://www.up.sibdownload.com/images/087ajyoctt13f2z8xw3.jpg

بقیه عکس ها در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: عکسهای هنری و فانتزی
نويسنده : یه دوست


عکس های طبیعت

عکس های طبیعت

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


نقاشی های دیدنی از "Mark Keathley"

نقاشی های دیدنی از "Mark Keathley"


Mark Keathley متولد 1963 در خانواده ای مزرعه دار و گاوچران در شرق تگزاس بزرگ شد و بعنوان یک کابوی علاقمند به نقاشی پا به عرصه ی هنر گذاشت. او در سن پنچ سالگی بارها علاقه خود را در کشیدن نقاشی نشان داد. دشت های باز، جنگل های سرسبز، گله هایی که توسط گاوچران ها هدایت می شدند و جعبه وسایل نقاشی مادرش در اتاق زیر شیروانی، چیزهایی بود که در بیشتر اوقات فراغت نظر او را جلب می کرد.

او هنوز یازده سال سن نداشت که تقریبا چهارده ساعت در روز و شش روز در هفته را به نقاشی های الهام بخش می پرداخت تاجایی که ظرف یک سال توانست خود را به عنوان یک نوجوان نقاش مطرح معرفی کند. او بعدها توانست توسط یکی از دوستانش در کلاس هنر کالج آثار هنری اش را بفروش برساند. در اوایل دهه 1990 بود که مارک توانست جوایزی نیز در عالم هنر نقاشی را از آن خود کند.


بقیه نقاشی ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


اس ام اس جدید و زیبای عاشقانه

اس ام اس جدید و زیبای عاشقانه



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


دیدار شگفت انگیز دختر ۲ ساله با ببر طلایی بنگال / عکس

دیدار شگفت انگیز دختر ۲ ساله با ببر طلایی بنگال / عکس

دیدار شگفت انگیز دختر 2 ساله با ببر طلایی بنگال / عکس
عکاس آن «دریک دانیلز» از ببر بنگال طلایی ۱۶۸ کیلویی که از کودکی خوشش آمده و روبروی او به دیوار شیشه ای تکیه کرده، عکس انداخته است.
وقتی این ببر که اسمش را «تاج» گذاشته اند سرش را به سمت کودک خم کرده آقای دانیلز دوربینش را آماده کرده و منتظر بوده که ببر رو به شیشه خرناس بکشد.

دیدار شگفت انگیز دختر 2 ساله با ببر طلایی بنگال / عکس

این ببر به جای نعره کشیدن به سمت کودک به آرامی پنجه اش را مقابل دست دختربچه گذاشته است.

اما در نهایت تعجب، ببر سرش را در آغوش گرفته و پنجه اش را مقابل دست کوچک گذاشته پس از آن صورتش را درست مقابل صورت کودک به شیشه چسبانده است.

دیدار شگفت انگیز دختر 2 ساله با ببر طلایی بنگال / عکس
دریک دانیلز که پدر دو فرزند است، آنها را به باغ وحش کاگار مانتین ایسیکواک واشنگتن برده است تا از ببرهای بنگال عکس بگیرد.



:: موضوعات مرتبط: حوادث، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه /وعده پادشاه

وعده پادشاه

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس جديد به سلامتی

اس ام اس جديد به سلامتی

http://belissima.blogfa.com/wp-content/uploads/2011/11/b9072e58765a869f08fb62e44ea4d3551.jpg



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


سایت های مفید

سایت های مفید



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


سایت های مفید

سایت های مفید



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


سایت های مفید

سایت های مفید


نويسنده : یه دوست


پـَـ نـَـ پـَـ

پـَـ نـَـ پـَـ



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/دزد ایمان!

دزد ایمان!

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد...

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند و طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند...

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و پارچه  و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پراز سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود...

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.

رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند...

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود !!!

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند !

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم ؟!

رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم  باشیم ...



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


آدرس
آدرس



:: موضوعات مرتبط: شخصی
نويسنده : یه دوست


اس ام اس انگليسي عاشقانه با ترجمه فارسي

اس ام اس انگليسي عاشقانه با ترجمه فارسي



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


راهی به سوی خدا

راهی به سوی خدا

چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد .

رامانوجا یک عارف بود ، شخصی کاملا استثنایی ( یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق ، یک سرسپرده ) مردی به نزد او آمد و پرسید  راه رسیدن به خدا را نشانم بده

رامانوجا پرسید : هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟

سوال کننده پرسید : راجع به چی صحبت می کنی ، عشق ؟

من تجرد اختیار کردم ، من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد ، نگاهشان نمی کنم .

رامانوجا گفت : با این همه کمی فکر کن به گذشته رجوع کن . بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد 

مرد گفت : من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم ، نه عشق  یادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سوی خدا هدایت شوم ، نه به سمت امور دنیوی .

گویند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمی توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی ، آنوقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.

بنابراین اول به زندگی برگرد و عاشق شو و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است.

اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله ی غیر منطقی برسی ، آن را درک نخواهی کرد ، و عشق عبادتی ست که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده تو حتی به این چیز ساده نمی توانی دست پیدا کنی عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی...

سخن روز : اگر طالب زندگی سالم و بالندگی‌می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم.


نويسنده : یه دوست


راز شگفت انگیز بدن انسان

راز شگفت انگیز بدن انسان



:: موضوعات مرتبط: پزشکی 2، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


آموزش تهیه انواع تارت

آموزش تهیه انواع تارت



:: موضوعات مرتبط: آشپزخانه و آشپزی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/ عروسک مسافر

 عروسک مسافر

داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌اي مي افتد که داشت گريه مي کرد.

کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود...

دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد : عروسکم گم شده !

کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!!

دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد : از کجا ميدوني؟

کافکا هم مي گويد : برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه !

دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا مي‌گويد : نه . تو خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ...

کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است !

و اين نامه‌ نويسي از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند...

و در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند...

*

اين؛ داستان همين کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.

اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکي کند و نامه‌ها را – به گفته‌ي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان‌هايش بنويسد؛ واقعا تأثيرگذار است...

او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي‌شود.

-  امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟

اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بي هيچ ترديدي گفت : چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم...!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


شب نوشته های دل

شب نوشته های دل

نمی دانم چرا دیگر چشمانم در جاده انتظار منتظر تو نیست
نمی دانم چرا دیگر با امدنت صدای پایت برایم هیجان اور نیست
چرا دیگر دیدن چشمانت برایم یک رویا نیست
چرا دیگر بودن و نبودنت برای من مهم نیست
نمی دانم چه شد بر من ؟
دلم می خواهد ...
دلم می خواهد که باور کنم که زندگی زیباست
دلم می خواهد باور کنم که بهار نمی میرد در بطن زمان
دلم می خواهد بهترین ملودی را برای زندگی بسازم
دلم می خواهد با امید بمیرم
دلم می خواهد
و دیگر هیچ ...
از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که ارد سخن عشق به ان می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم


:: موضوعات مرتبط: شعر
نويسنده : یه دوست


عجب روزگاری ...

هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن

هرچی صادق ترباشی بیشتر بهت دروغ میگن

هرچی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند

هرچی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن

و اگر بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله می گیرند ...



:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


نگاهی به درون خود
نگاهی به درون خود

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.

مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"


و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"


"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه/بخت و اقبال

بخت و اقبال

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد...

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ ! شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

شاه گفت :  آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد و پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد...

شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم...

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

به دهقان گفت : وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست...!

کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟!!

بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد...!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


به سلامتي ...
نويسنده : یه دوست


یک معجون جادویی برای تسکین درد

یک معجون جادویی برای تسکین درد

ایسنا: با وجودی که این عوامل همگی منجر به سردرد می‌شوند اما حقیقتی که بسیاری از مردم از آن بی‌اطلاع هستند این است که اغلب اوقات یک سردرد معمولی علامت کم شدن آب بدن یا به اصطلاح «دی‌هیدراته شدن» است.

آب هم به اندازه اکسیژن، مهم‌ترین و ضروری‌ترین فاکتور برای بقای انسان است. ما بدون غذا می‌توانیم دو ماه به زندگی ادامه دهیم اما بدون آب فقط چند روز می‌توانیم زنده بمانیم.
اکثر مردم نمی‌دانند که بدنشان به چه مقدار آب نیاز دارد. در واقع بسیاری از مردم به طور عادی در وضعیت دی‌هیدراته و با ذخیره آب کم در بدنشان، زندگی می‌کنند.
سایت تخصصی «نیچروتراپیست» در مقاله‌ای دراین باره آورده است: آب در سیاره زمین و در بدن ما مایع حیات است. از آنجا که ۷۰ درصد از حجم کره زمین آب و ۳۰ درصد از آن خشکی است، بدن انسان نیز نسخه کوچکی از همین الگو است.
بنابراین گزارش، دی‌هیدراته شدن پدیده‌ایست که در آن آب و الکترولیت‌ها مثل سدیم، کلرید و پتاسیم که وجودشان برای فعالیت و سلامت بدن حیاتی است، از دست می‌روند یا از حجم آن‌ها کاسته می‌شود. مهم‌ترین علت دی‌هیدراته شدن، عدم نوشیدن آب و مایعات به میزان کافی است.
سردرد به خودی خود یک بیماری نیست اما علامتی است که به ما هشدار می‌دهد در بدنمان مشکلی بوجود آمده است. اغلب اوقات بدن به طور مستقیم به مشکل ایجاد شده، اشاره نمی‌کند. برای مثال وقتی بدنمان دچار کمبود آب می‌شود، معمولا احساس تشنگی نمی‌کنیم، بلکه اغلب بروز این قبیل سردرد‌ها به طور غیرمستقیم به ما یادآوری می‌کنند که بدنمان دچار کمبود آب شده است.
به طور معمول بدن یک فرد بالغ روزانه به دو تا پنج لیتر آب نیاز دارد که تعیین مقدار دقیق آن به قد، وزن و شکل الگوی زندگی فرد بستگی دارد. با این حال به طور متوسط مصرف ۸ لیوان آب در روز برای یک فرد بالغ در شرایط عادی توصیه می‌شود. بویژه اگر دچار سردرد شده‌اید سعی کنید آرام آرام اما مداوم آب بنوشید تا سردردتان برطرف شود. در این شرایط آب مثل یک معجون جادویی عمل می‌کند. اگر با وجود مصرف آب کافی سردردتان ادامه پیدا کرد، قطعا مشکل جای دیگری است و باید با یک پزشک مشورت کنید.


:: موضوعات مرتبط: پزشکی 2، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی

 در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


نقاشی های فوق العاده زیبا و رمانتیک اثر Keyceeus

نقاشی های فوق العاده زیبا و رمانتیک اثر Keyceeus

"بسیار زیبا"

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: عکسهای هنری و فانتزی
نويسنده : یه دوست


از بدخواهت کمک بگیر !

از بدخواهت کمک بگیر !

مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:" در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟"
شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت استفاده کنی.

من به جای تو بودم به طور پیوسته مشتریانی نزد عطارمی فرستادم و از او در مورد تو پرس و جو می کردم. او هم آخرین نتیجه ارزیابی خودش در مورد کم کاری شاگردان یا نواقص و معایب موجود در مغازه ات را برای آن مشتری نقل می کند و در نتیجه تو با کمترین هزینه از مشورت یک فرد دقیق و نکته سنج استفاده بهره مند می شوی! بگذار بدخواه تو فکر کند از تو به خاطر شرم و حیایی و احترام و حرمتی که داری و نمی توانی واکنش نشان دهی ، جلوتر است. از بدخواهت کمک بگیر و نواقص ات را جبران کند. زمان که بگذرد تو به خاطر استفاده تمام وقت از یک مشاور شبانه روزی مجانی به منفعت می رسی و عطار سرانجام به خاطر مشورت شبانه روزی مجانی و بدون سود برای تو سربراه خواهد شد. نهایتا چون تو بی نقص می شوی، و از همه مهم تر واکنش ناشایست نشان نمی دهی، او نیز کمال و توفیق تو را تائید خواهد کرد و دست از بدخواهی برخواهد داشت.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


تصاویر پس زمینه زیبا از غروب خورشید با کیفیت بالا

تصاویر پس زمینه زیبا از غروب خورشید با کیفیت بالا

بسیار زیبا

میتوانید برای دانلود با کیفیت بالا روی عکس کلیک کنید و بقیه عکس ها را در ادامه ی مطلب دیدن فرمایید



:: موضوعات مرتبط: زیبائی های بی نظیر خورشید و ماه، مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


عکس های خنده دار و دیدنی

عکس های خنده دار و دیدنیبسیار زیبا

بقیه عکس های خنده دار و دیدنی در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: موضوعات خنده دار
نويسنده : یه دوست


تصاویر شگفت انگیز و زیبا از دنیای حیوانات

تصاویر شگفت انگیز و زیبا از دنیای حیوانات


بسیار زیبا

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: حیوانات , پرندگان و حشرات
نويسنده : یه دوست


طبیعت زیبای دور و نزدیک

طبیعت زیبای دور و نزدیک

  بسیار زیبا

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


«وصـــــیـــــــت نـــامـــه »
«وصـــــیـــــــت نـــامـــه »


وصـــــیـــــــت نـــامـــه :
از بوی گلاب بدم می آید ، همون آب معدنی کفایت می کند... ، نگید این رانی هلو دوست داشت ، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا ، نوچ میشه ، من از مورچه ها دل خوشی ندارم !

آقایون فامیل ، به خاطر من سه متر ریش نزارید !
خانوم های فامیل ، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید ، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد ! مردم ، گناه که نکردم !

مراسم ختم من رو تو هیج مسجدی نگیرید ، راستی آخوند هم نیارید واسه فامیل ، دینی کلاس پنجم رو یادآوری کنه !!!

 

توی درایو E عکس دارم ، خوراک اعلامیه ، عکس پرسنلی نزاریداا ، اونا جلب ترحم نمی کنه !

بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر ! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه ! من اندک آبرویی داشتم در این خانواده !!!

یه وقت ساندیس ماندیس دست فامیل ندیداااا ... ساندیس خیلی بده !!!

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید ، هم شکلش خز میشه ، هم بد مزه میشه ! همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده ! ( پ ن : هنگام تزئین حلوا دست خود را با آب و صابون بشویید ! )

پنج شنبه ها سر خاکم نیاید چه کاریه ؟ ترافــــیک !

فیس بوکم رو بلاک نکنید ، گهگداری باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه !

به اقوام بگویید از اون تکست های مرگ برام بگن : مثلا هنگام دیدن قبرم بگن : خونه ی نو مبارک !

شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میمره ! از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!

هنگام خاک کردنم یک بیل کوچک کنارم بگذارید ، شاید دلم برایتان تنگ شد !! :(
و در آخر :

بنویـسید بعد مرگـم روی سـنـگ ... با خطـوط نـرم و زیــبا و قشــنگ
او خفته است در این گور سرد ... مرگش را دیده بود در یک پاییز زرد
در 21 سالـگـی مــرد و در X سالـگــی بــه خـاک سـپــرده شــد !


:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


آشنایی با ابعاد شخصیتی امام خمینی (رحمت الله علیه)
آشنایی با ابعاد شخصیتی امام خمینی (رحمت الله علیه)
در محفل دوستان به جز یاد تو نیست / آزاده نباشد آن که آزاد تو نیست



:: موضوعات مرتبط: دانشمندان،بزرگان و چهره ی ماندگار
نويسنده : یه دوست


هیچ گاه به پایان فکر نکن ...

هیچ گاه به پایان فکر نکن
زیرا لذت داشتن را تلخ می کند
بگذار پایان تورا مانند آغاز غافلگیر کند



:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


عکاسی با اشعه ایکس
  عکاسی با اشعه ایکس 
 
Nick Veasey با دیگرعکاسان تفاوت دارد او با دوربین های معمول میان عکاسان حرفه ای عکاسی نمیکند بلکه او با اشعه ایکس عکاسی میکند .
این مرد ۴۶ ساله انگلیسی می گوید در طول یک دهه گذشته بیش از ۴۰۰۰ عکس با این روش گرفته است که شامل بازیکنان فوتبال , ساعت ها , تراکتورها و حتی هواپیما میشده اند . او بیشتر به زیر پوست و سطح افراد و اشیا علاقه دارد تا صورت ظاهری آنها …

کار کردن با میزان بالای اشعه x کار آسانی نیست , در مراکز درمانی برای پایین آوردن اثرات اشعه بر بیمار عکس را در کسری از ثانیه از  میگیرند در صورتی که این عکاس مجبور است سوژه عکاسی خود را با اشعه بمباران کند که گاه این بمباران به ۱۲ دقیقه هم میکشد !

این نوع عکاسی برای او شهرت و مشتریان بزرگی آورده و حتی کتابی با نام X-Ray  را نوشته که بزودی منتشر میشود , او میگوید که کارش راتازه شروع کرده  و هم اکنون با ۲۰۰۰۰۰ دلار استودیویی با مشخصات یک رادیولوژی با دیواری به ضخامت ۳۵ اینچ ساخته است تا کارش را جدی تر دنبال کند .



:: موضوعات مرتبط: عکسهای هنری و فانتزی
نويسنده : یه دوست




قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید